تبليغاتX
what ever
حوصله ی عنوان و این جور چیزا رو ندارم
خط میشوم طولانی ملال آور و بی پایان..و مجبورم که خط باشم که همه ی آرزویم در زندگی این باشد که بخواهم خط باشم و  تو کابوس من بر روی من بنویس نامه های عاشقانه ات رابنویس با آن خطوط صورتی نفرت انگیزت و روزی هزار بار برای خودت پست  کن تا هنوز وقتی در آینه نگاه میکنی تصوری از زیبا بودن داشته باشی

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 22:21  توسط kerlrein | 
۱۸ سال است که میتوانم راه بروم ،بی آنکه کسی از پشت بخواهد هوایم را داشته باشد و ۱۸ سال است که خواب میبینم و چهار راه پشت چهار راه را رویا گونه گز میکنم و انگار تمام خوابهایم به تو میرسید،میبینمت آرام راه میروی جلویم،اندکی قوز کرده اما با قدم هایی مطمئن . زیبایی.....نه بسیار زیبا اما زیبایی،مثل اینکه هوا سرد شده باشد احساس کرختی میکنم،اطرافم مردم مشغولند،میدانم چرا.....میدانم چرا قدمهایم به تو نزدیک میشوند و میدانم وقتی به تو برسم از کنارت عبور نخواهم کرد پس از تو خیابان تمام میشود و شهر میشود همان چند موزاییک رنگ و رو رفته.......که با تمام قاطعیت پازل زندگیم را میسازند .. شکلی که سرد است..سردو سردرگم.خورشید مهر زمین خیس را رنگ میزند و صدای تمدن با گوشخراشی روزمره اش گوشم را کر میکند  صدای ماشین ها،زنگ موبایل ها،قدم های پر شتاب ،صدای نگاه های نگران و صدای لبخند های کثیف دروغی .هیچ چیز نمیتواند جلویم را بگیرد،آخر تنها چند ثانیه مانده.....تنها چند قدم بلند و سرخوش دیگر،رو به رو یک آجیل فروشی است،ناگهان کنار آجیل فروشی راهت را کج میکنی و با عجله پا به خیابان می گذاری ،نگران گم کردنت میشوم،سراسیمه صدایت میکنم،میفهمی که با تو ام، برمیگردی و .......و........ و لبخند میزنی،لبخندی بیخیال

..

به تکه های مغزت که به لاستیک رنگ و رو رفته ی اتوبوس چسبیده خیره شده ام،دور و بر جسدت خیلی شلوغ شده اما من  یک گوشه نشسته م و تنها کاری که میکنم این است که به اجزای متلاشی شده ات نگاه کنم،صدا ها خیلی بالا گرفته دیگر از حد تحملم خارج است،اگر باز هم بالا بگیرد،میدانم که گریه ام خواهد گرفت،در کنارم روی پله های جلوی مغازه نشسته ای و به من لبخند میزنی،روح نیستی چون میتوانم بوی عطرت را احساس کنم،گرمی نفسهایت را که به صورتم میخورد میفهمم ، دستهایت را میشود لمس کرد و هنوز زیبایی ..نه بسیار زیبا اما زیبایی،

..

قدم میزنیم و خیابان هنوز شلوغ و آواز تمدن به راه است ،چه اهمیتی دارد؟نمیدانم راجع به چه چیز حرف بزنم،به دستپاچه گیم میخندی و میدانی که دوستت دارم،و سرخوش میگویی که امشب بیکاری،خوشحالم،۱۸ سال است که اینقدر خوشحال نبوده ام و میخندم ۱۸ سال است که این طور نخندیده بودم،شام میخوریم و باز هی قدم میزنیم و مرا به همانجایی میبری که وقتی بچه بودی آنجا بازی میکردی،مثل همه ی آدم ها و از همینش میترسم،ته دلم میدانم که من هیچوقت شانس همه بودن را نداشته ام،یک جای کار میلنگد،دیگر ماه از پشت ابر بیرون آمده،مثل لامپ مهتابی ارزان و بیحال ،شاعرانه نیست ،هیچ وقت برایم شاعرانه نبوده .در پارک نشسته ایم،چشمانت متوجه کاج بلندی شده،مرا کشان کشان به پای درخت می بری،وحشی شده ای .....دیگر میدانم که هیج جای کار لنگ نیست و تو درخت میشوی ..کاج میشوی ..قد کشیده و بی روح و من ناگهان میترسم...ترس از این که تو را از دست داده باشم،اما باز کنارم ایستاده ای،نگاهت آرام است میخندی و میگویی چند ساعتی است که مرده ای و سر تکان میدهم ،میدانم........

تنهایم،تکه ای از مغزت انگار به کف کفشم چسبیده باشد،اما خیالی نیست.چهار راه ها رویا گونه در جلوی چشمم رژه میروند. ۱۸ سال است که اینطور راه میروم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 1:18  توسط kerlrein | 
ازت خوشم نمیاد هربار پشت چراغ قرمز با دستای کثیف کوچولو وزشتت میخوای بهم آدامس یا شایدم گل بندازی ازت خوشم نمیاد چون وقتی میخوام برم سر قرار پیرهن گرونمو کثیف میکنی لعنتی!!! ازت خوشم نمیاد از همون بچگی هم باهات حال نمیکردم وقتی ددی و مامی میخواستن برام ماشین کنترلی بخرن از اونا که توش پلیسم داره ......جلوی مغازه فال میفروختی...تاب تاب اباسی بابا منو میبره بازی...چرخ ماشینم اندازه ی همه ی زندگیت میارزه.....پول سیگار یه ماهم از خرج خونوادت بیشتره پس چی میخوای؟چی پشت اون نگاه خمارت به من میخنده ؟دوروبرم پرقیافه های خندون آدمای باسواد شکم سیر خوشگل و همیشه اماده ی رای دادنه زیر سایه های درختای خیابون پشت شیشه های ضد گلوله غم انگیز ترین حادثه ی زندگیم مرگ مایکل جکسون بود....چی دیدی که من حتی کابوسشم برام تعریف نشدس؟

پن :من واقعا پولدار نیستما سو تفاهم نشه

پن:تا حالا فکرکردین دخترک کبریت فروش فرقش با بقیه ی داستانای بچه ها چیه؟این که بیخودی خالی نمیبنده که اخرش شاهزاده بیاد  اونو نجات بده آخرش دخترک میمیره و این چیزی نیست که از بچه ها قایم کرد بین بچه های خیابونی دنبال سیندرلا نگردید چون خیابونای تهران استودیوی والت دیزنی نیست 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 22:7  توسط kerlrein |